.::.My daily notes .::.

I write here just for myself, thats all

Friday, January 28, 2005

تست می کنیم

تست می کنیم

Thursday, December 23, 2004

دلم عشق را می خواهد بزرگ و مهربان و بی ترس
دلم زمستان می خواهد و برف و شیشه های بخار گرفته
دلم بوی باران دیشب را می خواهد ،
دلم دوست ها و دوستی های دیشب را تا ابد می خواهد
دلم آرامش بودن را می خواهد ،
همان طور که من هستم ،
همان طور که همه مان هستیم
دلم دلتنگی را نمی خواهد ،
دلم اشک را نمی خواهد
دلم بی قراری های خودم را نمی خواهد
دلم آهنگ شازده خانوم را می خواهد
دلم آدمک های تخم مرغ شانسی را می خواهد
دلم بوسه آرام می خواهد ، روی گونه های بی ترس
دلم کسی را نمی خواهد و همه دنیا را می خواهد
دلم شرابی تلخ می خواهد
دلم شانزده سالگیم را می خواهد
دلم ابروهای پهن و بر نداشته ام را می خواهد
دلم همه آن چیزهایی را می خواهد که نیستند این روزها
دلم حرف های نگفته را می خواهد و از حرف های گفته بیزار است
دلم رقص می خواهد و چرخیدن
دلم می خواهد که خودش را بزند
و به دیوار بکوبد
و کاری کند که دیگر دلش هیچ چیز را نخواهد
دلم یک دل سیر گریه می خواهد
دلم خسته است ،
خ
ی
ل
ی
.
.
.
خ
ی
ل
ی
.
.
.

فقط گاهی ، گاهی بغضم می گیرد ، خمیازه ای می کشم . می گویم خوابم می آید ، این یک قرار است ، قرار من و بغضم !


*

آیا کسی می تواند شریک بی دغدغه تنهایی ها شود ؟




Friday, December 10, 2004

*
و خدا دوستان مهربان را آفرید!

امروز از صبح رفتم پیش سمیرا و تحقیق در عملیات خوندیم .بماند که چقدر وسطش حرف زدیم . داشتن دوستای خوب و همراه از هر چیزی بالاتره .برای من اینطوریه .ممکنه یه آدمی پیدا شه و هزار و پونصد جور ثابت کنه که دوستی هزار تا ایراد داره .اما برای من اینطور نبوده ، سمیرا ، نگین ، احسان ، سارا و هزار تا آدم دیگه که همیشه بودن برای من خلاف اینو ثابت کردن .

طبق معمول از خونه که در اومدم شارژ موبایلم تموم شد ، حالا که اومدم خونه و شارژش کردم ، کلی اس.ام.اس برام اومد و من هم ذوق کردم .


باید بدوم و برم سر ترجمه های پایان نامه .

امروز روز خیلی ماهی بود ، من کلی عاشق خودم شدم امروز .

**

- بالای کوه که بودی ابرها را دیدی؟
- بله
- لذت گنگی شان تا وقتی می چسبد که بدانی کوه زیر پایت محکم ایستاده است

و آرام آرام رفت میان ابرها و صدایش تا دوباره با من ماند ...


می دانی که اگر تو اینقدر همیشه و همراه نبودی ،
می دانی که من اینقدر خوشبخت نبودم ؟

Tuesday, December 07, 2004

به همین سادگی

از ایمیل زدن به دانشگاه ها خسته شدم .باید از پذیزشی که برام اومده خوشحال باشم . باید بشینم سر پایان نامه . باید فکر نکنم به این که من که بروم ،دیگر اینجا نیستم ، به همین سادگی و تلخی . مامان باید صبح ها تنها بنشیند پای میز صبحانه .بعد هم تنها برای خودش قهوه دم کند و من نباشم که هی بگویم مامان برایم فال حافظ می گیری .من که اینجا نباشم ، سارا و سمیرا چای می خرند و جلوی علوم می نشینند و به هزار و یک دلیل بی ربط می خندند و من نیستم که صدایم از شدت خنده بگیرد . عصر که بشود سمیرا و نیا می روند طرف پارک حقوق و سن ایچ هنرها و من کجای زمین ایستاده ام ؟ شب های جمعه که بشود خاله ها و شوهر خاله ها می آیند خانه ما و کباب باد می زنند و آرش و ایمان از سروکول هم بالا می روند و من نیستم که اولین تکه کباب را داغ داغ به زور به من بدهند که عزیز کرده ام .من که نیستم سودا بزرگ می شود و دیگر هر بار از من نمی پرسد که "مانازی" چرا هر شب توی تخت من نمی خوابی.او بزرگ می شود و من هم خیلی خوشبخت باشم می شوم خواهری که دورها زندگی می کند و سالی ماهی یک بار کاغذی می فرستد و تمام .من که نباشم نصفه شب دلم که بگیرد هر چقدر که راه بروم اتاق مامان را پیدا نمی کنم و جمع نمی شوم توی دلش .کتاب فروشی های انقلاب کتاب های تازه می آورند ، آقای تختی کتاب های خوب را به آنها می دهد و من نیستم که همه حقوق گرفته و نگرفته ام را بدهم و با یک ساک کتاب برسم دم اتوبوس های خط 99 .من که بروم بابا موهای روی شقیقه هایش سفیدتر می شود و من نیستم که خودم را لوس کنم و گونه ام را بچسبانم روی گونه های پر اضطرابش .دلم برای همه چیز و همه کس تنگ می شود ...


اما می دانم باید بروم ، باید رفت و دید و زندگی کرد .اینجا که بمانم هیچ در پوچ می شوم .


دلم برای همه چیز و همه کس تنگ می شود ...

Tuesday, November 09, 2004

اگر می خواستم یک عکس بگذارم این کنار ، عکس تو را می گذاشتم ، با آن لبخند همیشگی
از همه خاطرات و آدم هایی که آمده اند و رفته اند ، همین نگاه و همان لرزه دل برایم بس است.
آنقدر خوبی و خواستنی که نه با کسی شریکت می شوم ، نه به کسی می دهمت .هنوز هم گاهی سرمشق های کهنه و فکرهای همیشه تازهء تو را میان "من" می بینم .
یا که نمی شود از آن کتاب فروشی کذایی رد شوم و لب هایم به خنده باز نشود به یاد همه آن روزها .نمی شود فیلم خوبی ببینم و با تو بحث نکنم ،و همین جا بگویم نمی شود در بحث ها تو برنده نشوی.
همه کتاب هایی که دوست دارم ،با صدای تو در گوشم مانده ،" در وجود یک دوست چقدر محبت وجود دارد ؟ همان قدر که شما به او محبت می کنید "، هنوز که یادت هست ؟
قرمز ، سفید و آبی...
همه خطاها و درست هایم را اولین بار برای تو گفتم
روزهای کنکور ، روزهای سخت ، روزهای شاد ، همیشه تو بوده ای ، تو مانده ای ...



من بارها رفتم ، به قول تو :حسرت ماندن به دل را برای من ساخته اند ، رفتم که از ناچاری و عادت نمانده باشم ، رفتم از سر دیوانگی هایم که تو می دانی
از دید قاضیان دور میدان ، همه این سال ها به آنها که آمده اند و رفته اند ، وفادار نبوده ام ، رو راست نبوده ام ، یار نبوده ام برای آنان .
این سال ها نتوانستم کسی را تمام و کمال درآغوش بگیرم ، تنوانستم صدایم را آرم و بی خش روی پیغام گیر کسی بگذارم و بگویم : " هر وقت که گوش می دهی یادت باشد ، دوستت دارم "
خواستم ، تمرین کردم ، گاهی تا مرز برنده شدن هم پیش رفتم ، اما آرامش و غرور خواستن تو را "هیچ فتحی " برایم نیاورد .دست های آدم ها یا زیادی نرم تر از تو بود ، یا زمخت و بی حس .آن طور نبود که بشود دوستشان داشت و بزایشان بی قرار شد .نه به دید قاضیان نجابت من یک پایش می لنگد و حسابی آزار داده ام آدم ها را .به دید آنها که امتیاز می دهند و جریمه می کنند ، "ب" پنالتی است و من بازیکن اخراجی .دیگر جایی برای بازی ندارم .
راستش را بخواهی این سال ها یک روز و دو روز عاشق آدم های دور شده ام ، بی آنکه ببینمشان و صدای تو راجای صدایشان شنیدم و نگاه تو را جای نگاهشان .




نمی شود به آنچه که هستم فکر کنم و من هم دست ساز تو نباشم .
نه عشق نبودی ، آنکه در قصه ها می گویند: یار ، آنکه می گویند همیشه از دلت خبر دارد ، آنکه همیشه هست ، همان بودی.نه آمده ای و نه رفته ای .




برای من تعداد دفعات دیدن آدم ها ملاک نیست ، همان طور که تو گفته بودی .
برای من تعهد و ترس از "از دست دادن " نیست همان طور که تنها از از دست دادن تو نترسیدم و همیشه ماندی .
برای این اینها را نوشتم که بدانی هر کجای دنیا که باشی و هر چقدر از آخرین باری که مرا دیده ای بگذرد ، همان قدر عزیزی و خواستنی که وقتی اولین بار دیدمت بودی .
برای من همان هاله ای را داری که هیشه داشته ای
برای من همان بی قضاوتی که از میان همه آدم ها تنها توانستم به تو متعهد بمانم .
هزار بار گم شدیم و پیدا شدیم و پخش شدیم روی این زمین وباز بارن که آمد صدای توزودتر مرا تازه کرد ...

Friday, October 15, 2004

من می گفتم : نگین غر زدن با غ اول غورباقه است یا ق دوم
ونگین غش غش می خندید ، می گفت : جدی اسم این دو تا غ را نمی دونی ؟
هنوز که هنوز ه هم نمی دونم ...

قریبه را روزهای اول این طور می نوشتم ، از جنس قاصدک و قصه ها، فرقی هم نمی کرد ، برای من !

غریبه دور شد ،
غریبه رفت،
من مانده ام با همه غصه ها

قاصدک به سفر رفت ، قاصدک ها همیشه مسافرند
قاصدک را کم دیدم اما در نگاهش قریبگی بود و غریبگی نبود ، و قصه اش قصه دل قاصدکی بود که باید پر بگشاید که باید پرواز کند ، چه گاهی دلش می مانددر دغدغه های غریبگی ...

قاصدک مهربان ، هر جا که هستی ، حرف هایت با دلم قریب است
بوسه ام را با هر گل قاصدکی که می بینم برای چشم هایت می فرستم !

Sunday, October 10, 2004

باید به نظم عادت کنم
این بی نظمی من رو دیوونه می کنه
این بی نظمیه که منو دیوونه کرده

Friday, October 08, 2004

همه هستی من آیه تاریکیست
که تو را در خود تکرار کنان
به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد
من در این آیه تو را آه کشیدم ، آه ...


دیگه دیشب تکرار نمی شه ، تموم شد ، مرگ یه بار ، شیون یه بار ! یادمه رفیق شاعرم بهم گفته بود وقتی از ترس درد زایمان را بندازی عقب وحشتناک تر از درد ترسش می شه ، درست گفته بود .
بماند که به لحاظ فیزیک خاصش ، نمی دانم تجربه زایمان را از کجایش در آورد ، جز از آنجایی که می گوید مردها جامع العلومند !

من باید عادت گفتن را ترک کنم ، بگذار مثل شراب این حرف ها بماند و پچپچه اش خفه شود ...

این آقای خوش قیافه و قد بلند ، که من دیروز همه سعی ام این بود که برایش بگویم چرا این تصمیم را دارم ، آخر حرف هایم دستش را طوری تکان داد انگار مگسی را می راند .ا
و باز هم ثابت کرد که هر که بشوم و هر "افتخار"ی برایش به ارمغان بیاورم ، باز هم سرکشم ، باز هم نادانم و باز هم بتید بگویم :بابا جان هر چه شما بگویید ، بله من خفه می شوم ، آه ، بله می دانم ، می دانم شما تلاش زیادی کرده اید ، آه ، بله پدر عزیز ،من غیر عادیم ، آه بله پدر مهربانم ممنون که گند زدی به یک دنیا کودکی من ، آه ، بله ، من نا موزونم ، ممنون که مرا آرام آرام انقدر از همه چیز دور می کنید ...

Saturday, August 21, 2004

من ؟

به جای سلام


آنکه اینجا حرف می زند ،
یک زن است ...

یک زن در جامعه امروز ما ،
-زن بودن می دانی که آنقدر ها هم کار راحتی نیست –

یک زن است در جایی که درد کشیدن ،
پاداش طبیعی فهمیدن است
اما ، یک زن می خواهد که
بداند
بفهمد
و درد را به تعویق بیندازد
یک زن ،زنی است مثل همه
نه قیافه اش خیلی با بقیه آدم ها فرق دارد
نه تن صدایش
نه فرورفتگی ها و برجستگی های اندامش

یک زن مثل خیلی های دیگر به جنگ رفته است
به جنگ مدام و پی در پی با روزمرگی
به جنگ بی وقفه با شکستن ، فرو رفتن و به شکل " یک شکل" در آمدن

یک زن اینجا آمده است که زیر غلاف این دنیای حروف و واژه ها
گاهی تنهاییش را قسمت کند
کاهی بلند و بی دغدغه بخندد
و گاهی سرش را گیر بیندازد میان شکلک های زرد خندان و گریان
و فکر کند شانه ای هست و پناهگاهی
و میان این صفحه سفید و نارنجی
یک دل سیر گریه کند
بعد بلند شود ،
سیاهی راه افتاده زیر چشم را پاک کند
و همان یک زن باشد
که نمی گذارد بودنش زیر بودن آدم های دیگر له شود

یک زن می نویسد
تا بلند فکر کند
تا شنیده شود
تا اصلاح شود
تا یاد بگیرد

اگر کلامی بود و نکته ای ، دریغش نکنید ...